محمد غازي ملطيوي

44

روضة العقول ( فارسى )

موش سخن او را التفات ننمود . خواست كه عودت نمايد . غليواژى او را صيد كرد . صيّاد آمد و آهو را لطيف ديد ، گفت : همچنين زنده بفروشم . در راه او را شخصى پيش آمد ، به كمال ديانت معروف و به حسن امانت موصوف . به شعار ورع متلفّع و به دثار زهد متدرّع . صيّاد را گفت كه بهاى آهو چند است ؟ صيّاد [ a 16 ] گفت : يك دينار . آن عابد متّقى گفت هركه معصومى را از قتل برهاند ، به ورطهء بوار نيفتد . آهو را بخريد و آزاد كرد . سبب اعادت اين حكايت آن است كه ملك در اهتمام من تنوّقى شامل و تأنّقى بسزا فرمايد . ملك گفت : تمام‌تر ارفاق و كامل‌تر اشفاق كه از پدر در حقّ فرزند صادر گردد ، سه نوع است : يكى آنكه به دوستى صادق او را هدايت كند ؛ و دوم آنكه در تعليم علوم جدّ نمايد كه بدان‌سبب منظور جهانيان و مذكور عالميان گردد و به آخرت سعادت ابد يابد ؛ سيم آنكه او را به شهرى مقرّ سازد كه ابواب عدل و انصاف و اسباب صدق و انتصاف در او مفتوح و موجود باشد ، و در او پادشاه عطوف و شهريار رئوف بود . و مرا در اقطار عالم و آفاق زمين دوستان بسياراند كه هريك كان حصافت و مكان شهامت‌اند . امّا در خراسان دوستى دارم به حسن سيرت مشهور و به لطف سريرت مذكور . هادى خير و احسان و مهدى برّ و استحسان . به شعار فضل پيراسته و به دثار علم آراسته . يقين است كه تعطّف و تلطّف او در حقّ تو بغايت باشد . ملك‌زاده گفت : مودّت پادشاهان همچون درخت مثمر است كه جذب آب چندان كند كه ارتوا يابد ، بعد از آن اگر درياى قلزم بر او گذرد بدان التفات نكند . و پادشاه را چندان كه افتقار و احتياج به كسى باشد ، او را تقريب و ترحيب ارزانى دارد ، چون غرض او به نجح رسد و مراد او به نجاز پيوندد ، رقم عدم بر او كشد و حقوق خدمات او در جريدهء نسيان ثبت كند . چه تودّد ايشان موقوف بر حدوث